سلام دوستان من حسن هستم بنده ای از میلیاردها میلیارد بنده ی دیگر خدا. البته که بنده ی خدا فقط انسانها نیستند. اینجا کاغذ سفید دلمه و هرچه رو با این دکمه های سرد به جامعه ی به اصطلاح مجازی میارم بی شک از دلی برخاسته که گاهی می شکنه، گاهی شاده، گاهی غمگین و گاهی نیز برای کسانی می نویسه که دوستشون داره و براشون می نویسه، چرا که اونهارو از خودش می دونه.خنده هام به من کمک می کنه تا کسی از اونچه در دلم می گذره خبردار نشه. پس می خندم و می خندم و باز هم می خندم ... .سلامم شاید به گرمی زمانی که دستات رو فشار میدم نباشه اما شاید کوچیک ارادتی به تو باشه که وقت گذاشتی و هر اونچه از دلم میاد و می خونی... .خوشحالم که زندگی می کنم چون جز این راهی ندارم. نمی تونم خوشحال نباشم. محکومم به زندانی توی زندانی که حکمش رو هم خودم نمی دونم چیه .سکوت بزرگترین اسلحه ی منه... رو کولم میندازمشو دستامو توی هوای سرد زمستون تو جیبام می کنم روی شنای ساحل دریایی که اونم مثل من بی قراره قدم می زنم و آه می کشم و از نهاد آه کشیدنم بخاری بیرون میاد و بلند فریاد می زنم خداااااااااااا... میدونم که میبینی ولی چرا کاری نمیکنی .............____________سلام ای رهــگذربا نگاه بی انتهایتبه عمق تک تک حـــروف و واژه هایــم بنــگرو آرام آرام مرا همراه با این صفحه ورق بزن...و بـــــــــــعـدبه رسم روزگارمراو عمق نو شته هایم رابه دست فراموشی بسپاراینجا مینویسم شاید گذر زمان تو را هم یه روز برای خواندن این مطلب به اینجا بکشاند...احساسم را نمی فروشم حتی به بالاترین بها …ولی آنگونه که بخواهم خرج می کنم برای آنهایی که لایق آن هستند …مینویسم چون سر نوشت هر کسی بر پیشانیش نوشته شده استمینویسم بر بال باد و رویصدا و حاشیه انعکاس ..
برچسب:
نویسنده: نیما زارعینیا